پنجشنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۱۱

معرفی کتاب اینترنتی:‌ عروسک‌ساز


رضا شکراللهی همت کرده و قصد دارد برای مقابله با سانسور کتاب‌های داستانی در ایران، بعضی از کتاب‌هایی را که از ارشاد مجوز نگرفته‌اند در قالب «رمان ملکوت» (به یاد بهرام صادقی) منتشر کند. او گفته از میان کتاب‌های توقیف‌شده‌ای که نویسنده‌ها برایش بفرستند، تعدادی را (لابد به قضاوت خودش در مورد کیفیتشان) با صفحه‌بندی مناسب وب در قالب پی‌دی‌اف منتشر می‌کند. آخر هر کتاب هم شماره حساب نویسنده را می‌نویسد برای «حمایت از ادبیات آزاد و واریز داوطلبانه حق تالیف».

اولین کتابی که منتشر کرده‌، عروسک‌ساز نوشته مریم صابری است. من این کتاب را خواندم و دوست داشتم. راوی داستان یک دختر ۱۶ ساله است که یک سالی است مادر و پدرش مرده‌اند و با برادر بزرگ‌ترش زندگی می‌کند. من هیچ نوع تخصص نقد ادبی یا فهمی بیش از یک مخاطب عادی از داستان ندارم. همین‌قدر می‌فهمم که برایم دیدن دنیا از چشم یک دختر ۱۶ ساله خیلی جالب بود. زبان داستان هم شسته و رفته بود و اذیت نمی‌کرد. راحت خوانده می‌شد.

حجمش هم زیاد نیست. نه حجم فایل و نه حجم (یا طول؟) کتاب. حدود ۱ مگابایت و ۲۰۰ صفحه با حاشیه مناسب در هر صفحه که خواندنش عملاً دو سه ساعت بیشتر زمان نمی‌برد. بخصوص اگر کیندلی، تبلتی چیزی داشته باشید که خواندن پی‌دی‌اف رویش ساده‌تر هم باشد.

رضا شکراللهی نوشته «عروسک‌یاز» اولین داستان مریم صابری ۲۷ ساله است و او از دو سال دوندگی به دنبال مجوز خسته و رنجور است. ببینیم این تجربه می‌تواند امیدی هم به خانم صابری و هم به بقیه نویسنده‌ها بدهد که اگر کارشان خوب باشد، بالاخره راهی برای دیدنش پیدا خواهد شد، یا نه. ضمناً من زحمت ریختن حق تالیف را به پدرم خواهم داد.

جمعه ۲۳ دسامبر ۲۰۱۱

سخنرانی ۱۳ رجب ۷۶ آقای منتظری

سخنرانی ۱۳ رجب (آبان ۱۳۷۶) آقای منتظری را بارها گوش داده‌ام. کل سخنرانی درباره ولایت فقیه و در انتقاد از شیوه رهبری رهبر آن زمان (و فعلی) جمهوری اسلامی است. چند دقیقه آخرش به مرجعیت او هم اعتراض می‌کند. این همان سخنرانی‌ای است که بعدش بسیجی‌ها ریختند حسینیه و بیت آقای منتظری را تقریباً تخریب کردند. گویا قصد داشته‌اند سر خودش هم بلایی بیاورند که به هر صورت نشد. اما آقای منتظری بعد از آن ماجرا حصر خانگی شد و تا حدود ۵ سال در حصر ماند. دیدم که فیلم کامل سخنرانی ۱۳ رجب را (که قبلاً تکه‌تکه بود) پشت سر هم در یوتیوب گذاشته‌اند. من هم به بهانه دومین سالگرد مرگ آقای منتظری، و برای کسانی که احیاناً وقت یا حوصله گوش کردن کل آن سخنرانی را ندارند، یک گزیده حدوداً ۸ دقیقه‌ای ازش بریدم. البته که پیشنهاد می‌کنم کلش را ببینید یا گوش کنید. جدا از حرف‌هایش که شنیدنی است، لحن حرف زدنش هم جوری است که آدم خسته نمی‌شود که هیچ، کلی هم کیف می‌کند:

سخنرانی ۱۳ رجب ۷۶ آقای منتظری (فیلم در یوتیوب - فایل صوتی ۵ مگابایتی)

گزیده ۸ دقیقه‌ای سخنرانی ۱۳ رجب آقای منتظری (فیلم در یوتیوب - فایل تصویری ۲۹ مگابایتی - فایل صوتی ۷ مگابایتی)

جمعه ۱۶ دسامبر ۲۰۱۱

ترانه «آی میدان» برای میدان التحریر - با زیرنویس فارسی


چند روز پیش کلیپی دیدم به اسم «یا... یا المیدان» یا همان «آهای... آی میدان» که دو خواننده مصری برای میدان التحریر قاهره خوانده‌اند. هم موسیقی‌اش دلنشین بود و هم متنش خیلی زیبا و تاثیرگذار. دیروز دیدم که گروهی به نام شفق، این آهنگ را زیرنویس فارسی کرده‌اند و در یوتیوب گذاشته‌اند. پیشنهاد می‌کنم حتما گوش کنید و ببینید. چهره‌های مصمم و در عین حال مهربان و همدل خواننده‌ها و نوازنده‌ها واقعاً دیدنی است.

متن ترانه را که می‌خواندم می‌دیدم چقدر چقدر چقدر شبیهیم. و چقدر آنها را ندیده‌ایم و نشناخته‌ایم. تا قبل از این یک سال تحقیرشان می‌کردیم، مدتی حسرت وضعیتشان را خوردیم (اگر حسودی نکرده باشیم) و حالا هم شروع کرده‌ایم به منفی‌بافی که دیدید شما هم خیلی به جایی نرسیدید.

این آهنگ در واقع اجرای مشترک گروه کایروکی (کایرو = قاهره) و عایده ایوبی است. عایده ایوبی خانم چهل و چند ساله‌ای است که گویا در دهه ۹۰ خیلی در مصر محبوب بوده، اما از بیش از ده سال پیش خوانندگی را کنار گذاشته بوده. اخیراً با یک آلبوم (۳ آهنگه) دوباره برگشته و حالا هم که دو آهنگ برای انقلاب مصر خوانده.

گویا این روزها سرعت اینترنت در ایران به شدت پایین آمده و با توجه به از کار افتادن خیلی از وی‌پی‌ان‌ها احتمالاً دیدن ویدئو در یوتیوب از قبل هم سخت‌تر است. برای همین من متن فارسی و عربی و فایل صوتی‌اش را (که طبعاً به عربی است) این‌جا می‌گذارم. اما اگر می‌توانید کلیپ را هم ببینید.

کلیپ «آی میدان» با زیرنویس فارسی

فایل کلیپ تصویری برای دانلود (۱۶ مگابایت)

فایل صوتی

ترجمه فارسی متن ترانه:


آهای، آی «میدان» (میدان التحریر)
این همه وقت کجا بودی؟

در تو سرودیم، در تو فرسودیم
با هراسمان جنگیدیم، و نیایش کردیم
متحد می‌مانیم، شب و روز
و با تو هیچ چیز غیرممکن نیست
ندای آزادی، ما را به هم می‌پیوندد
زندگی‌مان سرانجام معنایی پیدا کرده است
بازگشتی نیست: صدای ما شنیده شده است
و رویا دیگر ممنوع نیست.

آهای، آی «میدان»
این همه وقت کجا بودی؟

دیوار را فرو ریختی و روشنایی آوردی
و ملتی از هم گسسته را در خود جمع کردی
از نو زاده شده‌ایم، و رویایی سرکش هم زاده شده
برخاستیم به اعتراض، با نیت‌هایی پاک
گرچه گاهی کژی‌هایی هم بود
میهن و فرزندانمان راحفظ می‌کنیم
و جوانان بر خاک افتاده‌مان را هرگز از یاد نمی‌بریم

آهای، آی «میدان»
این همه وقت کجا بودی؟

با تو «حس» کردیم، و با تو «آغاز» شدیم
دیگر فاصله‌ای نیست، منعی نیست
با این دست‌ها زندگیمان را دگرگون می‌کنیم
تو راه را نشان دادی، و بقیه‌اش بر عهده خود ماست
گاه می‌ترسم که رنگ ببازی
که ترکت کنیم، و رویایمان بمیرد
بار دیگر تاریخمان را گم کنیم
و تو بشوی قصه‌ای از قصه‌هایمان

آهای، آی «میدان»
این همه وقت کجا بودی؟

میدانی از مردم، از هر گروه
برخی بی‌تفاوت، و برخی دلاور
برخی عاشق، و برخی پر جنب و جوش 
برخی شلوغ، و برخی ساکت
دور هم جمع می‌شویم و چای می‌نوشیم،
حال که طعم آزادی را چشیده‌ایم
دنیا را به شنیدن صدایمان وا داشتی
و همسایه‌ها را متحد کردی

آهای، آی «میدان»
این همه وقت کجا بودی؟

رویای ما، قدرت ماست
همبستگی ما، سلاح ما
میدانی که حق را می‌گوید
و همواره به ظالم، «نه» می‌گوید
میدانی مانند موج
بعضی تن به آن می‌زنند، و بعضی کشیده می‌شوند
آنان که بیرون بودند، می‌گفتند «هرج و مرج»
اما کار ما در تاریخ ثبت شد

آهای، آی «میدان»
این همه وقت کجا بودی؟



متن عربی:



يا يالميدان.. كنت فين من زمان..
معاك غنينا ومعاك شقينا وحاربنا خوفنا ودعينا..ايد واحدة نهار وليل.. ومفيش معاك شيء مستحيل..صوت الحرية بيجمعنا.. خلاص حياتنا بقى ليها معنى.. مفيش رجوع.. صوتنا مسموع والحلم خلاص مبقاش ممنوع..
يا يالميدان.. كنت فين من زمان..
هديت السور.. نورت النور.. لميت حواليك شعب مكسور..اتولدنا من جديد واتولد الحلم العنيد..بنختلف والنية صافية.. أوقات الصورة مكانتش واضحة..هنصون بلدنا وولاد ولادنا.. حق اللي راحوا من شبابنا..
يا يالميدان.. كنت فين من زمان..
معاك حسينا وابتدينا بعد ما بعدنا وانتهينا..لازم بإيدينا نغير نفسينا.. اديتنا كتير والباقي علينا..ساعات باخاف تبقى ذكرى نبعد عنك تموت الفكرة..نرجع تاني ننسى اللي فات.. نحكي عنك في الحكايات..
يا يالميدان.. كنت فين من زمان..
ميدان مليان أنواع.. اللي بايع والشجاع..فيه اللي حابب واللي راكب.. واللي بيزعق واللي ساكت..نتجمع نشرب الشاي.. والحق عرفنا بنجيبه إزاي..خليت العالم يسمعوا.. والجيران يتجمعوا..
يا يالميدان.. كنت فين من زمان..
فكرتنا هي قوتنا وسلاحنا في وحدتنا..ميدان بيقول الحق.. بيقول للظالم دايما لأ..ميدان زي الموجة.. ناس راكبة وناس مشدودة..ناس برة بيقولوا دي هوجة.. والأعمال مكتوبة..

پنجشنبه ۸ دسامبر ۲۰۱۱

جواب چامسکی و تونی بن به سوال «چه باید کرد؟»


چند روز پیش نوام چامسکی در دانشگاهی سخنرانی داشت. موضوع سخنرانی‌اش افول دموکراسی در آمریکا بود. به جزئیات حرف‌ها و استدلال‌هایش کاری ندارم. آخر سخنرانی یکی از دانشجوها ازش پرسید اگر بخواهیم جامعه و نظام حکومتی‌مان را از اینی که هست عادلانه‌تر کنیم چه کار باید بکنیم؟ چامسکی هم با همان لحن همیشگی‌اش (که انگار زیر لب حرف می‌زند، صدایش در هیچ حالتی بالا یا پایین نمی‌رود و همه چیز را خیلی بدیهی می‌بیند) گفت (نقل به مضمون):
همان کاری که همه در طول تاریخ برای تغییر کرده‌اند: سازماندهی و آموزش*. همه تغییرهای تاریخ همین‌جوری ایجاد شده‌اند. در کم‌تر زمانی در تاریخ، این‌قدر فرصت و امکان برای تغییر وجود داشته. آن چیزی که کم داریم، فرصت و امکانات نیست، اراده است.
چند ماه پیش هم تونی بن (از قدیمی‌ترین، مشهورترین و خوشنام‌ترین سیاستمداران بریتانیایی که قبلا این‌جا درباره‌اش نوشته‌ام**) در یکی از سخنرانی‌هایش و باز هم در جواب سوال یکی از جوان‌های جمع که پرسید «چه کنیم؟» گفت (باز هم نقل به مضمون):
اولویت قطعی وجود ندارد. هر کدامتان بگردید ببینید چه کاری که نفع عمومی دارد، بیشتر از همه راضی‌تان می‌کند، و جدی و تا حد امکان تمام‌وقت به همان بچسبید. من و امثال من هم حمایتتان می‌کنیم. اگر هر کسی کاری را که به نظر خودش از همه مهم‌تر است کم‌کم همه چیز تغییر می‌کند. همان‌طور که در همه این سال‌ها (و منظورش چندین دهه اخیر بود) همین اتفاق افتاده.
نوام چامسکی و تونی بن بالای ۸۰ سال دارند. تقریبا تمام عمرشان را در حال مبارزه برای چیزی که قبولش دارند بوده‌اند. هر دوشان به نوعی مصداق توصیه‌ای هستند که می‌کنند. این را تاکید کردم که بگویم اینها قاعدتا بارها با این سوال روبرو شده‌اند و با توجه به تعهدی که دارند خوب به جوابش فکر کرده‌اند و این حرفها را به نوعی می‌شود چکیده و نتیجه بیشتر از شصت سال زندگی فکری و سیاسی هر کدامشان دانست. برای همین ارزشش را دارد که جدی بگیریمشان.

* یا به زبان او Organize and Educate
** چند هفته پیش عنایت فانی در برنامه «به عبارت دیگر» با تونی بن مصاحبه کرد. آن را هم پیشنهاد می‌کنم. کاملا به این بحث مربوط است.

یکشنبه ۴ دسامبر ۲۰۱۱

موسیقی عزا (منتخبی از دهه ۶۰)



بیرون بودن از ایران هیچ خوبی‌ای که نداشته باشد این خوبی را دارد که در روزهای عزاداری و بخصوص دهه اول محرم از دست صدا و نوحه‌های مداح‌های جدید راحتی. چند تا از موسیقی‌های عزاداری را که دوستشان دارم و به نظرم هم ملودی زیبایی دارند و شعرهای خوبی، این‌جا می‌گذارم. همه این‌ها (جز یکی از نوحه‌های فخری) در دهه ۶۰ تولید و اجرا شده‌اند و احتمالاً حس من بهشان به این مسئله بی‌ربط نیست.

من غلام کویتی‌پور را دوست دارم. همین جا هم چند بار نوشته‌ام که از بچگی دوستش داشتم، ولی چند سال پیش منصور ضابطیان در ضمیمه آخر هفته روزنامه حیات‌نو با او گفتگو کرد و ازش پرسید خواننده مورد علاقه‌اش کیست؟ او هم در کمال تعجب من گفت «فرهاد» و گفت هیچ کس را ندیده که مثل فرهاد موسیقی را خوب بشناسد و در انتخاب ترانه این‌قدر دقت کند و این‌قدر با حس بخواند. بعد ضابطیان پرسید موسیقی خارجی هم گوش می‌کند که گفت بله و گروه مورد علاقه‌اش هم «پینک فلوید» است. خب اگر از من هم این دو سوال را می‌پرسیدند همین جواب‌ها را می‌دادم. یعنی طبیعی بود که بعد خواندن آن مصاحبه، بیشتر دوستش داشته باشم.



عمه بابایم کجاست؟ (غلام کویتی‌پور)
بر لب دریا لب دریادلان خشکیده است (غلام کویتی‌پور)
به کربلا آب روان قیمت جان شد (غلام کویتی‌پور)

بچه که بودیم فکر می‌کردیم کویتی‌پور و حسین فخری برادرند و به فخری می‌گفتیم «کویتی‌پور کوچیکه». این ویدئو را هم دیروز دیدم. اولی نوحه‌خوانی حسین فخری است در حسینیه‌ای در خرمشهر در شب عاشورای پارسال. اگر مثل من سینه‌زنی خوزستانی دوست دارید، این اصل جنس است. دومی هم یکی از معروف‌ترین نوحه‌های فخری است که من هم خیلی دوستش دارم. کلا به قول یکی از بچه‌ها این حسین فخری جاهایی صدایش را می‌برد بالا که دارد به بیداد فریاد می‌کند نه جایی که درباره خنجر و دشنه و گلوی پاره می‌گوید.

نوحه حسین فخری در شب عاشورای ۸۹ در خرمشهر
خواهر من (حسین فخری)

این قطعه هم سرنوشت دوگانه‌ای دارد. به نظر می‌رسد مولوی شعر را برای شهدای عاشورا سروده، اما هوشنگ کامکار در زمان ساختن قطعه (دهه ۶۰) بیشتر حواسش به جوانانی بوده که در جبهه‌های خوزستان با عراق می‌جنگیده‌اند:

کجایید ای شهیدان خدایی (شاعر: مولوی، آهنکساز: هوشنگ کامکار، خواننده: بیژن کامکار)

و عزاداری‌های ما در بیست و چند سال اخیر عموماً همراه بوده با «نی‌نوا»ی حسین علیزاده. گرچه خود علیزاده در مصاحبه‌ای گفته که با وجود فضای عزادارانه قطعه و نامش که نام صحرایی است که واقعه عاشورا در آن اتفاق افتاده، این قطعه را برای مناسبت مذهبی خاصی ننوشته و نی‌نوا صرفا قطعه‌ای است برای ساز «نی» در دستگاه «نوا». یادم نمی‌آید که هیچ قطعه موسیقی تاثیری را روی من داشته باشد که نی‌نوا داشته.

نی‌نوا (حسین علیزاده)

شنبه ۳ دسامبر ۲۰۱۱

رضا شهابی، عضو سندیکای شرکت واحد، ۱۹ ماه بلاتکلیف و در اعتصاب غذا



رضا شهابی از اعضای سندیکای کارکنان شرکت واحد اتوبوس‌رانی تهران و حومه است. او را حدود ۱۹ ماه پیش بازداشت کرده‌اند. هنوز حکمی برایش صادر نشده و کل این ۱۹ ماه را در زندان اوین در بازداشت موقت بوده. از آخرین بازجویی‌اش حدود یک سال و نیم و از آخرین جلسه دادرسی دادگاهش حدود ۵ ماه می‌گذرد.

خانواده‌اش می‌گویند: «رضا اکنون ناراحتی و نارسایی در کبد و کلیه دارد و ۴ مهره کمرش ضایع شده و اکنون نیمه چپ بدنش بی‌حس شده است و مطابق هشدار پزشکان احتمال فلج شدن او وجود دارد و تا کنون چندین بار اورژانسی به بیمارستان منتقل شده است.»

محمد حیدری، که چند هفته زندانی بود و چند هفته پیش آزاد شد، دو روز با رضا شهابی هم‌بند بوده. محمد نامه‌ای به دادستان تهران نوشته و از او خواسته برود اوین و با شهابی حرف بزند.

هم محمد در نامه‌اش نوشته و هم در بیانیه اعلام تشکیل کمیته آمده است که خانواده شهابی مشکلات اقتصادی دارند و مهم‌ترین دغدغه شهابی در زندان هم وضعیت خانواده‌اش است. بخصوص وضعیت سکونت خانواده‌اش که مستاجرند و احتمالاً منبع درآمد دیگری ندارند.

خانواده شهابی «کمیته‌ دفاع از رضا شهابی» تشکیل داده‌اند. اول متن اعلامیه تشکیل این کمیته را می‌گذارم و بعد هم نامه محمد حیدری به دادستان تهران.

اعلام تشکیل «کمیته دفاع از رضا شهابی»

رونوشت به کارگران، تشکل‌های کارگری، رسانه‌ها و مسئولان قضایی

کارگران، مردم و وجدان‌های بیدار!
رضا شهابی کارگر و عضو هیأت‌مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد از تاریخ ۲۲ خرداد ۱۳۸۹ به مدت ۱۹ ماه است که به دلیل دفاع از حقوق و مطالبات خود و کارگران در زندان اوین تهران، دربند است.
رضا اکنون ناراحتی و نارسایی در کبد و کلیه دارد و ۴ مهره‌ کمرش ضایع شده و اکنون نیمه چپ بدنش بی‌حس شده است و مطابق هشدار پزشکان احتمال فلج شدن او وجود دارد و تا کنون چندین بار اورژانسی به بیمارستان منتقل شده است.
در این مدت ۱۹ ماهه، اعضای خانواده و فرزندان رضا در بدترین شرایط روحی، جسمی و اقتصادی به سر برده‌اند. ما بارها به مقامات قضایی و نیز مسئولین مختلف مراجعه و نامه‌نگاری کرده‌ایم اما رضا تا کنون آزاد نشده است و هم‌چنان بلاتکلیف است و جانش نیز در خطر است. رضا در اعتراض به این وضعیت از یکم آذر ماه دست به اعتصاب غذا زده است. ما تمام تلاش خود را کرده‌ایم تا این کارگر زندانی آزاد شود، اما اکنون و پس از ۱۹ ماه کماکان در شرایط وخیم جسمی در زندان است.
رضا باور داشته و دارد که کارگران تنها باید به حمایت‌های کارگران اتکا کنند و همواره در این راه تلاش نموده است. ما اعضای خانواده رضا شهابی نیز در حمایت از رضا و باورهایش دست کمک و یاری به سوی کارگران و تشکل‌های کارگری دراز می‌کنیم و از همگان می‌خواهیم برای آزادی بی قید و شرط و فوری رضا شهابی تلاش نمایند.
بدین وسیله ما تشکیل «کمیته دفاع از رضا شهابی» را اعلام می‌کنیم و از کسانی که مایل‌اند عضو این کمیته شوند یا افرادی که مایل به حمایت از آن هستند می‌خواهیم که با نشانی‌های زیر تماس بگیرند.

k.d.shahabi@gmail.com
k-d-shahabi.blogspot.com

کمیته‌ دفاع از رضا شهابی - ۱۲ آذر ماه ۱۳۹۰
شیرین شهابی، محمد امین شهابی، ربابه رضایی، مریم قاسملو، نادر نادری، حمید رضایی، زهرا شهابی، بهمن شهابی، مهدی شهابی، عسگر شهابی، قاسم شهابی.

نامه محمد حیدری به دادستان تهران

بسم الله الرحمن الرحیم
دادستان محترم تهران، جناب آقای عباس جعفری دولت‌آبادی
با سلام و آرزوی توفیق برای شما در کمک به اجرای عدالت؛

لابد خبر اعتصاب غذای آقای رضا شهابی در زندان اوین را شنیده‌اید. در حدود یک ماه پیش که گذر اینجانب به سالن ۸ بند ۲۰۹ زندان اوین افتاد، با این مرد شریف آشنا شدم. آشنایی ما دو روز بیشتر طول نکشید؛ ولیکن در همان فرصت کم داستان ستمی را که بر ایشان رفته است، دقیق شنیدم. می‌دانم که نامه‌ای خطاب به شما در تاریخ یکم آبان‌ماه گذشته نوشت و قرار بود همان نامه را روز هشتم آبان هم خطاب به رییس قوه‌قضائیه ارسال کند. اما نمی‌دانم که این نامه‌ها به دست شما رسیده است یا نه؟ می‌توان وضعیت روحی مردی را که خود را بی‌گناه می‌داند و ماه‌ها (اکنون ۱۸ ماه) است بصورت بلاتکلیف در حالت بازداشت موقت نگهداری می‌شود درک کرد. شاید دیگر امیدی به اجرای عدالت در دلش نمانده باشد.

جناب آقای دولت‌آبادی،
آقای رضا شهابی خواستار تعیین تکلیف خویش است. در همان نامه که به شما هم ارسال کرده بود، ابتدا وضعیت خانواده عزیزش را یادآور شده بود. راننده اتوبوس شرکت واحد که در تهران مستاجر است و پدر و مادر پیرش نیز در اطراف شهر کوچک شبستر زندگی می‌کنند بیش از هر چیز نگران وضعیت معاش و زندگی خانواده محترمش بود. این بلاتکلیفی چند ماهه منجر شده است که نتواند درباره محل سکونت و نحوه زندگی عزیزانش تصمیمی بگیرد. در آن نامه ارسالی به شما وضعیت دوران بازپرسی‌اش را هم شرح کرده بود. این‌که در یکی از روزهای خرداد ماه ۱۳۸۹ در حالی که پشت اتوبوس شهری در حال رانندگی بوده متوقف شده و از همان‌جا به زندان انتقال یافته است. آقا رضا برای شما نوشته که در اواخر تیرماه ۱۳۸۹ و با پایان بازجویی‌اش تهدید به اعدام شده و به دلیل فشار ناشی از این تهدیدها مدتی حافظه‌اش نیز دچار مشکل شده است. می‌گفت این وضعیت را برای مسئولان زندان اوین نیز شرح داده است. به گفته او، بازپرس محترم بسیاری از اتهامات وارد بر او از جمله اتهام ارتباط با گروه‌های معاند را کاملا بی‌اساس دانسته بود.

جناب آقای جعفری دولت آبادی
تصور کنید که از تیرماه ۱۳۸۹ تاکنون و با وجود اتمام بازجویی‌ها؛ او بلاتکلیف در بند۲۰۹ زندان اوین رها شده است. بیایید لحظاتی وضعیت او را تجسم کنید. آن روزها که من در خدمت آقای رضا شهابی بودم ۵ ماه از تشکیل آخرین جلسه دادرسی در دادگاه هم سپری شده بود و هنوز بدون تعیین تکلیف در بازداشت موقت بسر می‌برد. آقا رضا در همان نامه‌اش به شما نسبت به اطاله دادرسی و همچنین وضعیت نگهداری‌اش در زندان که بدون ملاقات خصوصی با خانواده‌اش سپری شده بود، اعتراض داشت. امروز نیز می‌دانم که خواسته او تعیین تکلیف نهایی پرونده‌اش است. آیا این خواسته قانونی او قابل اجرا نیست؟ فرض کنید که نهایتاً دادگاه، آقای شهابی را تبرئه کند. به هر حال تا پیش از تشکیل دادگاه این احتمال هم وجود دارد! در آن صورت مسئول این ۱۸ ماهی که در بازداشت موقت بوده است چه کسی خواهد بود؟ و آیا همین که ۱۸ ماه در بازداشت موقت باقی مانده است علتی نخواهد شد که خدای نکرده حتی اگر شواهدی برای محکوم کردن او نبود، برای جلوگیری از ایجاد مشکل در نگهداری ۱۸ ماهه اش در زندان، او را محکوم کنند؟

دادستان محترم تهران
آقا رضا می‌گفت که در تمام این ماه‌ها با شما ملاقاتی نداشته است. آیا لازم نمی‌دانید که برای شنیدن سخنان او به زندان بروید و یا او را به دفتر خود فرا خوانید؟ شهابی اکنون روزهاست که در اعتصاب غذا است. ماه‌ها پیش برادر همراه و همفکر ما، شهید هدی صابر نیز اعتصاب غذایی کرد که نهایتاً منجر به فاجعه بزرگی شد. اگر در همان زمان به دیدار او می‌رفتید آیا او اکنون در میان ما نبود؟ اینجانب به عنوان یکی از دوستان رضا شهابی و به عنوان یک روزنامه‌نگار که وظیفه‌اش رساندن اخبار و آگاهی به گوش مردم و مسئولین است و همچنین به‌عنوان یک شهروند از شما می‌خواهم که تا دیر نشده و تا فاجعه دیگری به‌وقوع نپیوسته، به خواسته حق و قانونی رضا شهابی توجه کنید و همچنین درخواست دوستانش را که از او می‌خواهند اعتصاب غذایش را پایان دهد و سلامتی‌اش را حفظ کند به گوش او برسانید.
از توجه شما سپاسگذارم

محمد حیدری
روزنامه نگار

جمعه ۲ دسامبر ۲۰۱۱

نامه سیزدهم محمد نوری‌زاد به رهبر و ورود به بحث دهه ۶۰


نوری‌زاد دیروز سیزدهمین نامه‌اش خطاب به رهبر جمهوری اسلامی را منتشر کرد (نسخه متنی - نسخه پی‌دی‌اف). او در این نامه وضعیت ایران بعد از انقلاب را به وضعیت عاشورا تشبیه کرده. مردم را حسین (ع) و یارانش گرفته، و حاکمان جمهوری اسلامی را اهل کوفه، که قبل از انقلاب کلی وعده دادند و بعد از انقلاب زیرش زدند.

به نظرم نوری‌زاد در نامه‌های اخیرش کم‌کم وارد حوزه‌هایی می‌شود که در این سال‌ها (و حتی در این دو سال و نیم) کم‌تر کسی از دلبستگان پیشین نظام وارد آن شده. در نامه دوازدهمش اشاره‌هایی نه چندان مستقیم به دهه شصت داشت، اما در این نامه مستقیما اتفاق‌های اول انقلاب و شخص آیت‌الله خمینی را نقد می‌کند. مثلاً این‌جایش را بخوانید که درباره اولین روزهای بعد از پیروزی انقلاب ۵۷ است:
و ما اما، همین که براسب مراد جا گرفتیم، بی‌خیالِ پیادگان و از پا درآمدگان، مهمیز زدیم و روی به تاخت بردیم. ناگهان از انبان دارایی‌های خود، یکی از شاگردان و مجاورانِ خود را برکشیدیم و سر و رویش را آراستیم و خنجر و کُلتی به کمرش بستیم و مسلسلی حمایلش کردیم و به جان جامعه‌اش درانداختیم. و او، با همان خنجر و کلت و مسلسل، شروع کرد به باز تعریف انسانیت. اگر در زمان شاه، تکلیف مقصران و خطاکاران از یک دادگاه نیم‌بند بدرمی‌آمد، همو به مردم بهت‌زده ایران و جهان نشان داد که می‌شود بدون محاکمه و وکیل و بدون اعتنا به همان وعده‌های آسمانی، هر بنی‌بشری را  سینه دیوار نهاد و به شکمش خنجر فرو کرد و به سینه‌اش رگبار بست.
روانه کردن جلادی چون خلخالی به جان جامعه، تجلی میزان فهم ما از آسمان خدا بود. و معنای دیگر وعده‌ها وسخنان جاریِ ما و شما بر منبرهایمان. او می‌کشت، به ظاهر برای برقراری اسلام، و در باطن، برای برقراریِ خود ما که بعد از قرن‌ها به نان و نوایی رسیده بودیم. وگرنه اگر ما را بصیرتی بود، گریبان دریدنِ خود خدا را به چشم می‌دیدیم. که فریاد می‌زد: آهای آنانی که هیاهویی به اسم جمهوری اسلامی به راه انداخته‌اید، در اسلام رحمت نیز هست. چرا به محض پیروزی، همانند فاتحان وحشیِ تاریخ، به اعدام و مصادره اموال مردم حریص شده‌اید؟  
یا در ادامه نامه که از عبرت تاریخ می‌نویسد (و من دقیقاً نفهمیدم منظورش کدام روحانی است):
و باز انگشت رنگین تاریخ را می‌بینم که بر پیشانی یک روحانی جلیل‌القدر می‌نشیند و دم گوش آن روحانی می‌گوید: شیخ، تو قرار بود نورافشانی کنی. قرار بود دیگرانی را که سر به اندرون خانه مردم فرو برده‌اند، به جهنم و قانون هشدار دهی. نه این که دو هزار برگ شنود تلفنی دفتر آن فقیه مطرود را پیش امام ببری و علیه آن فقیه عالیقدر سعایت کنی. و هرگز نیز از امام نشنوی: این همه شنود، حرام اندر حرام است.
حتی اگر فرض کنیم که عده زیادی از سیاسیون اصلاح‌طلب همین‌قدر (و یا بیشتر) به سیاست‌های جمهوری اسلامی در دهه ۶۰ و مشخصاً شیوه رهبری آیت‌الله خمینی انتقاد دارند، من یادم نمی‌آید کسی از این گروه از داخل ایران این‌قدر صریح انتقادش را مطرح کرده باشد. شاید پیشروترینشان در این زمینه مصطفی تاج‌زاده باشد که در مقاله مفصل «پدر، مادر، ما باز هم متهیم» که در خرداد ۸۹ منتشر کرد، بخشی از عملکرد خود و همفکرانش در دهه ۶۰ را زیر سوال برد و از سکوت خودشان در برابر محکامه‌های دادگاه انقلاب در اوایل انقلاب انتقاد کرد. گرچه تاج‌زاده همان‌جا می‌نویسد: «بزرگترین خطای ما تعمیم مناسبات سیاسی در عصر "عصمت" به عصر "غیبت" بود»،  اما باز هم به نظرم می‌آید پیش کشیدن مستقیم پای آیت‌الله خمینی به ماجرا از سوی این گروه سابقه نداشته باشد. 

نامه‌های نوری‌زاد (و حتی نوشته‌های تاج‌زاده و مهدی خزعلی) شاید به نظر بعضی‌ها تکرار حرف‌هایی باشد که منتقدان جمهوری اسلامی و ولایت فقیه سال‌هاست که می‌گویند و می‌نویسند. اما در آمدن آنها از زبان این آدم‌ها معنی دیگری می‌دهد. یکی از دوستانم می‌گقت (و مطمئنم که راست می‌گفت) یکی از بستگان نزدیک رهبر جمهوری اسلامی که با شیوه حکومت او مخالف است، نامه‌های نوری‌زاد و یادداشت‌های تاج‌زاده را پرینت می‌کند و در جمع‌های خانوادگی بلند می‌خواند و بحث راه می‌اندازد. و این کاری است که دیگران نمی‌توانند بکنند.

نامه‌های محمد نوری‌زاد به رهبر جمهوری اسلامی:


نامه دوازدهم - جام زهر رهبری (نسخه متنی - نسخه پی‌دی‌اف)
نامه یازدهم + هفت پرسش از سیدمحمد خاتمی (نسخه متنی - نسخه پی‌دی‌اف - فایل صوتی)

نامه دهم - دزدان اطلاعات و دزدان سپاه (نسخه متنی - نسخه پی‌دی‌اف - فایل صوتی)