این ترم یک درس دارم به اسم «فلسفه سیاسی فمینیستی» با ان فیلیپس، همان استاد درس «معمای برابری» که درباره تعاریف مختلف برابری و مسائل نظری حول و حوش این مفهوم بود.
از اول ترم گفته بود که در هفته هفتم (یعنی این هفته) باید دو گروه شوید، یکیتان موافق و یکیتان مخالف موضوع بحث هفته و با هم مناظره کنید. موضوع هم این بود: آیا به نظر شما روسپیگری بالذات استثمارگرانه است*؟
از دو سه هفته قبل دو گروه شدیم و هر گروهی کمی با خودش بحث کرد و سخنگویانی انتخاب کرد و از این حرفها. قرار هم بر این بود که، مثل هر مناظرهای، هر گروهی فقط از موضع خودش دفاع کند و استدلالهای مدافع موضعش را بگوید. اول هر گروهی بیست دقیقه حرف زد و بعد چند دقیقه اعضای هر گروه با هم مشورت کردند که جواب طرف مقابل را چه بدهند و این بار بحث شروع شد. تجربه جالبی بود. البته من بهدلیل موانع زبانی زیاد در بحث شرکت فعال نکردم و بیشتر گوش میدادم. اما فکر میکنم برای همهمان تجربه جالبی بود.
بعد از کلاس با دو سه تا از بچهها گپ میزدیم. یک همکلاسی دارم (که در کلاس «معمای برابری» هم بود) که یک مرد چهل و چند ساله بریتانیایی است و اگر اشتباه نکنم مهماندار هواپیماست و وسط کارش آمده یک فوقلیسانس نظریههای سیاسی هم بگیرد. میگفت در دانشگاه دو چیز را فهمیدم: یکی اینکه هیچ چیز نمیدانم و دیگر اینکه چقدر نظریهپردازها درباره همه چیز اختلاف نظر بنیادی دارند.
میگفت (و همهمان تأیید میکردیم) که الان فهمیدهایم که نمیدانیم «برابری» یعنی چه و هیچ تعریف قابل توافقی هم دربارهاش وجود ندارد و وقتی بخواهی وارد جزئیات نظریاش شوی چقدر مشکل ریز و درشت هست. ضمن اینکه در زمان کوتاه یک ترم هم ما آنقدری یاد نمیگیریم که حتی بفهمیم همه این مشکلات ریز و درشت چیست.
درباره آزادی هم همینطور. آدم، بهخصوص در ایران، زیاد میشنود که مثلاً مفهوم آزادی مبهم است و باید دقیق تعریفش کرد. اما اگر کسی این حرف را بزند معمولاً ما فکر میکنیم میخواهد حرف را بپیچاند. اما وقتی وارد بحثهای دانشگاهیاش هم میشوی میبینی واقعاً توافقی بر سر اساسیترین مفهومها وجود ندارد و تعریفها خیلی متفاوتند. مفهومی مثل «دموکراسی» هم دقیقاً همین وضع را دارد.
پرستو چند روز پیش نوشته بود:
«...دورهی فوق ليسانسی كه گذروندم اولين برخوردِ جدی من بود با درس خوندن. قبلترش توی دورهی ليسانس فقط يه كم با درسها لاس زده بودم. هيچوقت هم تا قبل از اين شيفتهی علم و دانش نبودم. حالا وضعيت فرق كرده. جز اينكه علاقهمند شدهام به درس خوندنِ بيشتر، كاملاً اين احساس رو دارم كه فقط يه چيزای كلی و مبهمی از تئوریهای مرتبط با رشتهام فهميدهام؛ اون هم نصفهنيمه. و بلافاصله احساسِ ناتوانی به سراغم مياد: پس چی كار می كردم همهی مدتی كه درس میخوندم؟ البته خب هزار تا موضوع هست كه اگه بهشون فكر كنم میتونم منطقاً خودم رو راضي كنم كه عملكردم خيلی هم بد نبوده (فشردگیِ دوره، دير آشنا شدن با سيستمِ آموزشی بريتانيا، درس خوندن به زبونِ ديگه، و...) اما نه: خودم كه میدونم فقط تقصير گردنِ اين چيزا نبوده. اگه من الان نمیتونم توی دو تا جمله بگم اصلاً اين فوق ليسانسی كه گرفتهام چیه، مالِ اينه كه شايد از اول هم نمیدونستم دارم میرم چی بخونم. توی دوره هم كه بودهام نفهميدهام. حالا هم دقيق نمیدونم.
البته شرايط با قبل خيلی فرق كرده. اگه چيزی میخونم/میشنوم دربارهی رشتهام فوری سؤال دارم دربارهاش (كه خيلی حس خوبيه) ولی نه پشتوانهی تئوريكم اونقدری هست كه بتونم سؤالم رو درست صورتبندی كنم و نه اونقدر بيغم كه بگم اين موضوع مالِ پژوهشگران و بكشم كلاً كنار. اون وسطمسطهام. نه هر حرفی رو میتونم قبول كنم، نه میتونم درست و حسابی نقدش كنم...»
من هم کاملاً همین حس را دارم. واقعاً فقط بیشتر و بیشتر فهمیدهام که چیزی نمیدانم. حالا دیگر فهمیدهام همان چیزهای ابتدایی را هم که بلد بودم و در بحثها بلغور میکردم، نمیدانم.
* is prostitution inherently exploitative
اینها را در حال دیدن بازی رئال مادرید - لیورپول نوشتم. پخش و پلاییاش را به قد و بالای تورس ببخشید.
این زن تلخ چه می گوید؟
2 چند روز قبل
|