امروز دیدم مرتضی کاظمیان در یادداشتش از قول آنتونیو گرامشی گفته مهمترین کار روشنفکر بعد از هر شکست آن است که نقش خود را در آن ناکامی، نقد و ارزیابی کند. حالا من که روشنفکر نیستم، ولی خب دیدم میشود در این مورد خودم را هم قاطی میوهها کنم.
طبعاً من هم مثل خیلیها از سال ۸۲ به این طرف، یعنی از زمانی که روندی که از حدود سال ۷۴ و ۷۵ شروع شده بود تا حدود زیادی متوقف شده بود، خیلی وقتها به این فکر کردهام که چه شد که اینطوری شد و مشخصاً نقش «ما» و مشخصتر «من» در این توقف و پیش نرفتن چه بود؟
من فکر میکنم که دو اشتباه عمده کردهام:
- یکی اینکه از همان اول سعی کردم هر کسی را که به جریان اصلاحطلبی مربوط است، تا حد ممکن نقد نکنم. توجیهم هم همان توجیه معروف بود که نقد اینوریها به تضعبفشان در برابر آن وریها منجر میشود و اینها هم نماینده جنبش دموکراسیخواهی در ایران هستند و نباید تضعیف شوند.
الان مدتهاست که فکر میکنم این تحلیل اشتباه بوده. خواست ما در سال ۷۶ اصلاح روند امور بود و اگر یکی از کسانی که قرار بود اصلاح کند داشت گند قبلیها را تکرار میکرد یا گند جدیدی میزد، باید بهش اعتراض میشد. من این کار را نکردم.
باید بیشتر فکر کنم که موارد مشخصی یادم بیاید که به چیزی اعتراض داشتهام و نگفتهام. یکیاش مثلاً عزلهای گسترده و در مورادی کنار گذاشتن آدمهای کار بلد حتی غیرراستی و سر کار آوردن آدمهایی که خیلیهایشان بیکفایت بودند، آدمهایی که یا مسئول ستادهای تبلیغاتی بودند یا از منسوبین.
- یک سری چیزها هم بوده که آن موقع فکر نمیکردم اشتباهند، اما الان به نظرم اشتباه میآیند. مشخصترینش حمله به هاشمی در سالهای ۷۷ و ۷۸ و دوره انتخابات مجلس ششم است. آنقدری که من از نظریههای رایج درباره گذار به دموکراسی خواندهام و فهمیدهام یکی از اصلیترین و ضروریترین کارها در دوره گذار، ائتلاف با جناح میانهرو و حتی جناح میانهرو در جبهه ضد دموکراسی است. و خب طبیعی است که در این ائتلاف باید امتیازهایی هم داد و از چیزهایی هم چشمپوشی کرد تا حمایت (یا دستکم دشمن نبودن) آنها را بدست آورد و به دموکراسی نزدیکتر شد.
هاشمی دستکم در چگونگی برگزار کردن انتخابات ۲ خرداد ۷۶ نشان داد که در خدمت جبهه اقتدارگراها و ضد دموکراسی نیست. بهنظر من هاشمی را میتوان از جناح میانهرو یا از جناح میانهرو جبهه مقابل دانست. ضمن اینکه موقعیتی که او در مجمع تشخیص مصلحت نظام داشت ائتلاف کردن با او را نه تنها موجه که ضروری میکرد.
من هم آن زمان از حملههای گنجی و نبوی و دیگران به هاشمی کیف میکردم و فکر میکردم این «عالیجناب سرخپوش» که سالها خون همه را توی شیشه کرده و پول ملت را بالا کشیده و به آلاف و الوف رسیده، باید جواب پس بدهد. کاملاً یادم هست و میفهمم که فضای کلی اینطور بود. کمتر کسی از حمله به هاشمی ناراضی بود.
اصلاً نمیخواهم بگویم هاشمی این اشکالات را نداشته یا مستحق این حملهها نبود (جز در مورد ماجرای قتلهای زنجیرهای پاییز ۷۷ -تأکید میکنم پاییز ۷۷- که من هنوز هم مجاب نیستم که نقشی داشته)، حرفم این است که آن حجم حملهها به هاشمی در آن دوره استفاده نادرست از آزادی و فرصت بدست آمده بود. همهمان سالها برای «اکبر شاه» جوک و داستان ساخته بودیم و او را پشت همه چیز میدانستیم و آن موقع بهترین فرصت بود که دستکم از شر این «جرثومه فساد» راحت شویم.
باز هم میگویم نمیخواهم در مورد درستی این گزارهها قضاوت کنم. اما این هجم حمله به هاشمی و تلاش برای حذف او از سیاست ایران، در آن زمان اشتباه بود. هم ائتلاف با هاشمی را ناممکن کرد، هم کارگزاران را تا حدودی از جبهه اصلاحات دور کرد، و هم صدای خاتمی را درآورد و یکی از دلایل اصلی شکرآب شدن رابطه بین خاتمی و خیلی از روزنامهنگارها و سیاسیون اصلاحطلب در همان سالهای اول ریاستجمهوریاش بود. وقتی آدمهای پیشروتر به دلایلی، که همین حمله به هاشمی یکی از مهمترینشان بود، از خاتمی فاصله گرفتند، آدمهای کمخاصیتتر و بادنجان دور قابچینتر دور خاتمی را بیشتر گرفتند. فکر کنم کسانی که یک بار هم دیدن خاتمی رفته باشند و به نحوی از عملکردش نسبت به گنجی اعتراض کرده باشند، میدانند که او هنوز از حملههای آن سالها به هاشمی عصبانی است.
این نوشته سوزن به خود بود. جوالدوز به دیگران باشد برای بعد.
این زن تلخ چه می گوید؟
2 چند روز قبل
|