شنبه ۱۷ ژانویهٔ ۲۰۰۹

آقا (۱۳۷۱-۱۲۹۶)

هر کس قاعدتاً چهار تا پدربزرگ و مادربزرگ دارد. من پدربزرگ مادری‌ام را ندیده‌ام. حدود ۵۳ سال پیش، وقتی مادر من شش سالش بود، مرد. اما غیر از او از سه تای دیگرشان کلی خاطره دارم. درباره خانجان (مادربزرگ مادری) زیاد نوشته‌ام* و از مامان‌جون (مادرزرگ پدری) هم یک بار، روزی که مرد. می‌ماند پدربزرگ پدری (که آقا صدایش می‌کردیم) و بارها و بارها خواسته‌ام درباره‌اش بنویسم و بی‌خیال شده‌ام. شبیه ماجرای دفتری است که دو سال آنجا ترجمه می‌کردم. حس می‌کنم حق مطلب را نمی‌توانم ادا کنم. وقتی مرد ختمش آن‌قدر شلوغ بود که، چون اولین ختم جدی بود که من می‌دیدم، کلاً باعث شد تصور من از ابعاد ختم اشتباه باشد. بعدها بود که فهمیدم ختم آقا از نظر شلوغی و حسی که ایجاد کرده بود، یک استثنا بود. شخصیت کم‌نظیرش، گشادگی بیش از معمولش باعث آن حجم ادای دین بود. همه به طرز عجیبی حس می‌کردند یکی از نزدیک‌ترین‌هایشان را از دست داده‌اند.

امروز شانزدهمین سالگرد مرگ آقاست و دیدم اگر امشب ننویسم، ممکن است هیچ وقت ننویسم. تکه تکه می‌نویسم. هر چه ازش یادم بیاید و فکر کنم به شنیدن می‌ارزد.



- سی و چند ساله بوده که دست زن و چند بچه‌اش را می‌گیرد و از قزوین می‌آید تهران. خواهر و برادرهایش هم همه همان سال‌ها کم کم به تهران مهاجرت کرده بودند. وضع مالی خوبی نداشته. یک مغازه کوچک خواروبار فروشی باز می‌کند. کارش نمی‌گیرد. در حدود چهل سالگی ورشکست می‌شود. خاک سیاه. می‌شود کارگر ساده اداره برق (کار کردن در اداره برق در خانواده ما شدیداً موروثی است. فکر کنم بیشتر از نصف عناصر ذکور خانواده پدری‌ام در اداره برق کار می‌کرده‌اند) با یک زندگی جمع و جور.

- ظاهراً آن سال‌ها مدام خانه عوض می‌کرده‌اند. یحتمل اجاره‌نشین بوده‌اند. چهل و چند ساله بوده که بدون این‌که به زنش بگوید زمین کوچکی در جنوب‌غربی تهران (نزدیک سه راه آذری) می‌خرد و با دوستانش آن‌جا خانه‌ای می‌سازد و دست زن و بچه را می‌گیرد و می‌برد آن‌جا. این‌طور که برای ما نوه‌ها روایت شده، مامان‌جون واقعاً تا روزی که دستش را گرفته و برده دم خانه، از ماجرا خبر نداشته. قدیم‌ها هم سورپریز می‌کردند سورپریزی.

- ماجرای ازدواجشان هم جالب است. مامان‌جون همیشه تعریف می‌کرد که اولین بار آقا را سر سفره عقد دیده. وقتی ۱۶ سالش بوده و آقا ۱۸-۱۹ سال. در واقع دومین بار. و کلی هم از بی‌ریختی آقا شاکی شده. چون در جلسه خواستگاری فکر کرده بوده برادر بزرگ‌تر آقا (که ظاهراً بر و رویی هم داشته) داماد است.

- برگردیم به خانه. آقا سی، چهل سال آخر عمرش را در همین خانه زندگی کرد. از یک ور ته خیابان جیحون و از یک ور ته سی متری جی. جایی که پاتوق بچگی ما بود و دهه اول محرم را همیشه آن‌جا بودیم. این محرم هم نقش پررنگی در ماجرا دارد که بعداً می‌رسیم. خانه دو طبقه بود. یک اتاق کنار پشت‌بامش داشت و یک اتاق کوچک هم بالاتر از پشت‌بام، شبیه خرپشته. از وقتی من یادم می‌آید عموی کوچیکم با زن و دو پسرش طبقه اول زندگی می‌کردند. آقا و مامان‌جون در طبقه دوم و تنها عمه‌ام (که مجرد است و چند سالی از بابا بزرگ‌تر) در آن اتاق کنار پشت‌بام. به آن اتاق کوچک هم بعداً می‌رسیم. این عموی کوچک من که طبقه اول زندگی می‌کرد می‌شود بابای کاوه، پسرعمویم که ۳۵ روز از من بزرگ‌تر است و می‌توانید تصور کنید که ما چه رابطه‌ای با هم داشتیم. واقعاً مثل داداش بودیم. برای همین آن خانه همه جذابیت‌ها را با هم داشت و ما مدام آن‌جا بودیم و خیلی وقت‌ها هم من شب آن‌جا می‌خوابیدم.

- طبیعتاً از موقعی که من یادم می‌آید آقا بازنشسته بود. اما یک تخصص خیلی جالب داشت: آشپز حرفه‌ای بود. غذای عروسی‌ها و عزاهای تمام فامیل را او می‌پخت و دست‌پختش بی‌نظیر بود. خدا شاهد است اغراق نمی‌کنم که هنوز مزه قیمه، قرمه سبزی و آش شله‌قلمکارش زیر زبانم است. کاملاً مزه را یادم می‌آید. قیمه‌اش که انگار از دنیای دیگری آمده بود. قیمه «حاج‌آقایی» در فامیل معروف بود. همه حاج آقا صدایش می‌کردند. دوازده بار رفته بود مکه. هفت بار هم کربلا. یکی دو بار اولش برای زیارت و بقیه در نقش آشپز کاروان. دهه اول محرم می‌شد مثل این نوحه‌خوان‌ها که از این مجلس می‌روند آن مجلس. از همان روز اول ماشین می‌آمد دنبالش، می‌بردش خانه کسی که نذری چیزی داشت و بعد قرار بعدی. اما شب‌ها نه. شب‌ها را در هیات خودش بود.

- ماجرای هیات را بعداً می‌گویم. فعلاً این را بگویم که سیگار زیاد می‌کشید. آن‌قدر زیاد که در سال‌های آخر من یادم نمی‌آید بدون سیگار دیده باشمش. روزی دو، سه پاکت. تا وقتی بود، همیشه در یخچال خانه‌مان یک بسته سیگار (بهمن، تیر، زر، هما) داشتیم برای روز مبادایش. تریاک هم می‌کشید، ولی تفریحی. آن اتاق بالای پشت‌بام برای همین کار بود. البته ما که هیچ وقت ندیدیم. ولی بویش می‌آمد. یکی دو ماه قبل از مرگش دکتر بهش گفت تریاک را بکش، اما سیگار را باید ترک کنی. اگر نه یکی دو ماه بیش‌تر زنده نمی‌مانی. که همان هم شد.

کلی حرف ماند. الان که نوشته‌هایم را نگاه کردم دیدم نگرانی‌ام بیجا نبود. هنوز هیچ از خوبی‌هایش نگفته‌ام. اگر این‌ها را خواندید، لطفاً قسمت بعد را هم بخوانید.

شرح عکس:
از راست به چپ: جمیله (خواهر بزرگ)، کاوه (پسرعمو)، آقا، من
مکان: طبقه اول خانه مزبور
زمان: تولد کاوه،‌۲۳ بهمن ۱۳۶۱ یا ۶۲ یا حتی ۶۳ (بسته به این‌که ما در این عکس دو، سه یا چهار ساله باشیم).

* ده سال بعد از خانجان
تکه خاطره‌هایی از خانجان - قسمت اول
تکه خاطره‌هایی از خانجان - قسمت دوم