شنبه ۱۷ مارس ۲۰۱۲

معرفی کتاب برای خرید شب عید



یک عادت همیشگی داشتم که روز ۲۹ اسفند با جمیله برویم شهر کتاب نیاوران و کلی کتاب بخریم. هم برای خواندن خودمان در تعطیلات و هم برای عیدی دادن و هم شاید مهم‌تر از همه انجام لذت‌بخش‌ترین کار در دوست‌داشتنی‌ترین روز سال. این‌جا کتاب‌فروشی رفتن را دوست ندارم. نویسنده‌ها و ناشرها و مترجم‌ها و کتاب‌فروش‌ها و جلد کتاب‌ها و مشتری‌ها را نمی‌شناسم. الان لذتم محدود شده به باز کردن چمدان‌های خواهرها یا مامان و بابا وقتی می‌بینمشان. شما اگر دستتان می‌رسد از خودتان دریغ نکنید.
یک زمانی این‌جا کتاب‌هایی را که خوانده بودم معرفی می‌کردم. گفتم این آخر سالی چند کتابی را که در این مدت خوانده‌ام معرفی کنم شاید به درد کسی خورد. بعضی‌هایشان قدیمی هستند، ولی خب من تازه خوانده‌ام. خیلی از این‌ها را گذاشته بودم کنار که سر فرصت و مفصل معرفی‌شان کنم. اما از خواندن بعضی‌هایشان بیشتر از یک سال گذشته و آن فرصت نرسیده و برای همین با همین چند خط قال قضیه را می‌کنم.

بر بال بحران (زندگی سیاسی علی امینی)
نویسنده: ایرج امینی / نشر ماهی
علی امینی از رده‌بالاترین رجال سیاسی پهلوی بوده. شاید هم‌تراز قوام و مصدق. از آن‌هایی که شاه همیشه ازشان می‌ترسیده که یک وقت جایش را بگیرند. پسر خانم فخرالدوله (همان کسی که رضا شاه گفته بود قاجار اگر یک مرد داشته باشد خانم فخرادوله است) و نوه امین‌الدوله صدراعظم. با این‌که کتاب را ایرج، پسر علی امینی، نوشته اما یک تحقیق تاریخی واقعی است. یعنی صرفاً نیامده خاطرات یا یادداشت‌های پدرش را کتاب کند. رفته اسناد و مدارک را گشته و با آدم‌های درگیر گفتگو کرده. البته در نهایت نمی‌توان نگاه در کل مثبت پسر به پدر را نادیده گرفت.
کتاب نسبتاً مفصلی است، اما اگر به تاریخ معاصر علاقه دارید بسیار خواندنی است. فقط یک نکته و آن هم این‌که صرفاً با خواندن این کتاب نمی‌توانید تصویر دقیقی از دوره‌هایی که درباره‌اش صحبت می‌شود، بخصوص بعد کودتا که امینی دوره‌ای نخست‌وزیر شد، بدست بیاورید. یا شاید حتی باعث شود تصویر نادرستی از فضای سیاسی آن زمان در ذهنتان شکل بگیرد. چون هر چه باشد این کتاب با محوریت فعالیت‌های سیاسی علی امینی نوشته شده و طبیعتاً بعضی از بخش‌های مهم سیاست آن روزها در این کتاب غایب یا خیلی کم‌رنگ است.

چهره‌هایی از پدرم
نویسنده: ثمین باغچه‌بان / نشر قطره
کتابی که ثمین باغچه‌بان درباره پدرش جبار باغچه‌بان نوشته. فکر کنم همین دو تا اسم کافی باشند و من چیزی بیشتر برای ترغیب به خواندن این کتاب ندارم که بگویم. روایت این اراده عجیب و غریب جبار باغچه‌بان واقعاً خواندنی است.

جدال با جهل (گفتگو با بهرام بیضایی)
نوشابه امیری / نشر ثالث
یکی از بهترین کتاب‌هایی که این مدت خوانده‌ام. بهرام بیضایی به نظر من یکی از روشنفکرترین ایرانی‌هایی است که می‌شناسم. روشنفکر در معنای واقعی کلمه. یعنی این‌که دهن نقادی داشته باشد. نوشابه امیری سوا‌ل‌های خوبی کرده و جواب‌های بیضایی هم واقعاً خواندنی هستند. کتاب کم‌حجمی است و تقریباً مطمئنم از خواندنش پشیمان نمی‌شوید.

بیگانه
نویسنده: آلبر کامو / مترجم: خشایار دیهیمی / نشر ماهی
فکر می‌کنم این کتاب دیگر واقعاً نیاز به تعریف ندارد. فقط این را بگویم که خشایار دیهیمی عاشق کامو است و به دیوار دفترش هم یک پوستر از کامو زده. می‌دانم این ترجمه با عشق انجام شده. البته آقای دیهیمی به فرانسه مسلط نیست، اما می‌دانم که متن اصلی فرانسه و چند ترجمه انگلیسی مختلف از بیگانه را جلویش داشت و کتاب را ترجمه کرد. خلاصه که داستان عالی، ترجمه عالی، چاپ هم عالی.
آقای دیهیمی مجموعه چهار جلدی یادداشت‌های آلبر کامو را هم ترجمه کرده که آن را هم نشر ماهی چاپ کرده.

و نیچه گریه کرد
نویسنده: اروین یالوم / مترجم: مهشید میرمعزی / نشر نی
کتابی که شخصیت‌های اصلی‌اش نیچه، دختری که نیچه عاشقش است، یک روانکاو معروف هم‌دوره او که پزشک معالج نیچه است، همسر روانکاو و فروید هستند. نمی‌دانم چقدرش واقعی است و چقدرش داستان. اما خیلی خوش‌خوان است و آدم را هم حسابی درگیر می‌کند.

بیچارگان
نویسنده: فئودور داستایوسکی / مترجم: خشایار دیهیمی / نشر نی
نثر نویسنده و مترجم خوب است، ولی قصه برای ما خیلی جذابیت نداشت. روایت بیچارگی در روسیه قرن ۱۹.

تومار شیخ شرزین
بهرام بیضایی / انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
من کلاً کارهای بهرام بیضایی را دوست دارم، اما این یکی از بهترین نمایشنامه‌هایی بود که ازش خواندم.

سهراب‌کشان
بهرام بیضایی / انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
این هم خیلی خوب بود.

همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها
رضا قاسمی / نشر نیلوفر
قاعدتاً همه‌تان تا حالا این رمان را خوانده‌اید. ولی اگر مثل من هر بار به هر دلیلی نشده که سراغش بروید، پیشنهاد می‌کنم که این کار را بکنید. بالاخره بعد از مدت‌ها یک «رمان» به زبان فارسی خواندم. یک سری از منتقدان این کتاب را بهترین کتاب داستانی دهه ۸۰ هم دانسته‌اند که به نظرم انتخاب بی‌ربطی نیست.

عروسک‌ساز
مریم صابری / نشر اینترنتی رمان ملکوت
این کتاب اینترنتی منتشر شد. خواندنی بود و من همان موقع که خواندمش، این‌جا درباره‌اش نوشتم.

سه هم‌پیمان عشق
هدی صابر / نشر صمدیه
کتابی که هدی صابر درباره بنیانگذاران اولیه سازمان مجاهدین خلق (محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن، علی‌اصغر بدیع‌زادگان) نوشته. بسیار خواندنی است و همان موقع که خواندم این‌جا درباره‌اش نوشتم. فایل پی‌دی‌اف‌اش هم این‌جا هست.

لب بر تیغ
حسین سناپور / نشر چشمه
این‌قدری که درباره‌اش بد شنیده‌ام بد نبود. نمی‌گویم خیلی خوب بود ولی من در کل از خواندنش لذت بردم.

فاشیسم
نویسنده: کوین پاسمور / مترجم: علی معظمی / نشر ماهی
از مجموعه مقدمه‌های بسیار کوتاه انتشارات دانشگاه آکسفورد. خواندنی و با ترجمه خوب. قبلاً این‌جا درباره‌اش نوشته ام.

موسیقی نوروزی


هیچ زمانی در سال را به اندازه روزهای آخر اسفند دوست ندارم. این هم یک سری موسیقی نوروزی برای این روزهای دوست‌داشتنی:

پنجشنبه ۱۵ مارس ۲۰۱۲

'چرا آمدم؟ چرا رفتم؟' نوشته تقی رحمانی در توضیح دلایل خروجش از ایران


(تقی رحمانی از ایران خارج شده. حالا از آن سه یار قدیمی و سه نورچشمی مهندس سحابی (صابر، رحمانی، علیجانی) یکی در بهشت زهراست یکی در پاریس و آن یکی هم احتمالاً در راه پاریس. تقی رحمانی توضیح داده که چرا تصمیم گرفته از ایران برود. خواندنش را خیلی توصیه میکنم.)

چرا آمدم؟ یا چرا رفتم؟
تقی رحمانی


این پاسخی است برای کسانی که مرا می‌شناسند. خود را موظف می‌دانم که به سوال آنان جواب دهم و شاید این توضیح خودم را نیز آرام کند.

کوچ کردن؛ چیزی که در فرهنگ شریعتی، هجرت خوانده می‌شود، در ۵۲ سالگی، چندان جذاب و آسان نیست. مگر اینکه جان به لب رسیده باشد یا وظیفه‌ای در پیش رو که رفتن را توجیه کند. تازه آن هم بدون نرگس و دوقلو‌ها یعنی علی و کیانا که دنیایی از دردسر و لذت هستند.

نرگس آمدن را قبول نداشت، در پی راضی کردن او بودم که موفق نشدم. اما با توجه به آزادی هر فرد در تصمیم‌گیری ، او به عنوان فعال حقوق بشری با گرایش مذهبی و ملی که ریشه و تبار ترکی دارد، در ایران ماند.

چه سخت است دوری ازمادری که صبوری در پایش تجربه آموخته و زن و فرزند، اما زمانی که تحلیل و وظیفه و اعتقاد عملی ایجاب کند، باید انجام داد.‌‌ همان‌گونه که دشوار بود ۱۴ سال زندان کشیدن، اما تدبیر چنین نبود که جوان دوره انقلاب به تقدیر زندان مبتلا شود که شد.

 موافقان و مخالفان کوچ من کم نبودند، با بسیاری سخن گفتم. موافقان رفتن من یا آمدن من دلایل شبیه به من داشتند. عده‌ای با لطف بیشتر به من، "خطر جانی که در داخل تهدید می‌شوی" را بیان داشتند، اما دلایل عمده این‌ها بود:  "زندان رفتن تو حتمی است. در زندان آن‌قدر مفید نیستی که در خارج مفید خواهی بود. [آنها] به دلایل گوناگون این مفید بودن را برمی‌شمردند؛ ۱- تجربه طولانی ۲ – توان ارائه تحلیل ۳- توان کاری."

 البته این دلایل را در حد توان من می‌خواستند و اغراق نمی‌کردند. اما جان تحلیل این بود که در خارج مفید‌تر از زندان هستی. چرا که محکومیت ۷ ساله ۱۳۷۹ه. ش آماده اجراست و همچنین پرونده آماده دستگیری بهمن ماه ۱۳۸۹ ه. ش که از دادسرا روانه دادگاه بود.

موافقان [کوچ] از بزرگان تا جوانان و میان‌سالان بودند و طیفی خاص را شامل نمی‌شد.
مخالفان، دلایل عام و خاص داشتند. جمعی مخالف رفتن به خارج بودند، آن را نادرست می‌دانستند، زندان رفتن و مقاومت کردن را صواب‌تر از خارج رفتن می‌دانستند و بر نظر خود دلایلی طرح می‌کردند.
 دلایل «عام» چنین بودند:

"۱- داخل اصل است.
 ۲- در خارج اختلافات زیاد است.
۳- خارجی‌ها ذهنی هستند.
 ۴- ناامیدی و افسردگی در کمین مهاجران است. "

اما دلایل «خاصی» برای نرفتن‌ام مطرح می‌شد:
۱- کارآیی تو در داخل بیشتر است.
 ۲- تو زندان کشیدن بلدی.
۳- با رفتن تو عده‌ای ناامید می‌شوند.
۴- حتی در داخل بمان و کاملا سکوت کن، اما نرو. چون در شرایط خاص می‌توانی مفید باشی.

دلایل مخالفان مهم بود، همچنین دلایل موافقان صحیح. بودند عده‌ای پیشنهاد رفتن به خارج را مطرح می‌کردند. دلیل آنان این بود که زیستن جنینی و حداقلی برای تو کافی نیست و در زندان چیز جدیدی به خود اضافه نمی‌کنی، اما خارج عرصه جدیدی است که باید بیازمایی.

در برابر مقاومت، می‌‌گفتند که نباید بترسی و محافظه‌کار شوی. جالب این بود که در بند ۳۵۰ زندان اوین یکی از زندانیان دانشجو که جوان پرشروشوری است، به من گفت که نباید به زندان می‌آمدی، باید به خارج می‌رفتی، زندان برای تو تکرار است. تو برای ما حرف‌ها و عمل نو داشتی. نسل من از تو چیزهای نو و جدید دیده است. در خارج مفید‌تر هستی. سخنان او که در ۲۰/۲/۹۰ در اتاق ۹ بند ۳۵۰  به من گفت را در گوش دارم.

این‌ها شمه‌ای از نظر مخالفان و موافقان خروج من از کشور بود. اما دلایل من برای آمدن:
در سال ۱۳۸۱ در پاریس که بودم پیشنهاد تحصیل به من داده شد. اما هدی صابر، علیجانی و من با یکدیگر همکار بودیم.

هدی صابر حتی به مدت ماندن سه ماهه من انتقاد داشت. در نتیجه ماندن در پاریس منتفی شد. با این حال ذهنیت من از خارج منفی نبود.  بلکه معتقد بودم که موقعیت افراد، شرایطِ در داخل یا خارج بودن را تعیین می‌کند.

مهندس سحابی در آبان ماه ۱۳۸۹ پذیرفت که عده‌ای [از گروه ملی- مذهبی‌ها] به خارج بروند، منتها با حفظ اصول ملی- مذهبی. این تحلیل را پذیرفته بود که امکان کار و فعالیت کردن به ملی - مذهبی‌ها داده نمی‌شود، باید صدای خود را از خارج به گوش داخل رساند.

چون لزوم رفتن به خارج را من مطرح کرده بودم، مهندس سحابی به من گفت برو. آذر ماه ۱۳۸۹ او اصرار داشت که من از ایران خارج شوم. در حالی که او برای رفتن اصرار داشت، من دچار تردید بودم. به‌ویژه در مورد رفتن خودم. با مقاومت نرگس برای آمدن انگیزه من کمتر شد. نرگس بعد از آزادی، بیماری‌اش به کندی بهبود می‌یافت.

 مهندس سحابی رفتن بعضی افرادی که م. م بودند را تایید کرد تا در صورت تمایل خود به خارج بروند و در چارچوب آرمانهای ملی-مذهبی فعال شوند.

در ۲۰ بهمن ۱۳۸۹ه. ش دستگیر شدم که خودش سرنوشتی بود. پرونده جدیدی به عنوان طراح تظاهرات ۲۵ بهمن و مشاور ارشد کروبی و فعالیت در جنبش سبز برایم تشکیل شد که عنوان آن محاکمه همه فعالیت‌های من از سال ۱۳۸۱ تا زمان دستگیری بود.

در سه ماه و چند روزی که در بازداشت بودم از ۹/۲/۹۰ تا ۲۷/۲/۹۰ در بند ۳۵۰ زندان اوین در اتاق ۹ بودم.
با هدی صابر روی بسیاری از کارهایی که می‌شد انجام داد و انجام داده بودیم، صحبت کردیم و به اشتراک نظری برای انتشار تعاملی منشور شش بندی، که در باره آن خواهم نوشت، رسیدیم.

آزادی من از زندان خود حکایتی دارد. آن بازداشت یک روزه پس از آزادی و آزادی مجدد نه برای من و نه برای هدی قابل پیش‌بینی نبود. البته ما در سرزمین غافلگیری‌ها زندگی می‌کنیم. اردیبهشت ماه ۱۳۹۰ به ماجرای طوفانی خرداد ختم شد.

پدر، خواهر و برادر در پی هم، در ادامه هم و در پیوند با هم رفتند. در ده روز که فاجعه [فوت] مهندس، تراژدی هاله و حماسه هدی رخ داد، آن‌سان سخت و تلخ و عجیب بود که بهت‌آور نمی‌نمود.

اما این همه ماجرا نبود. برخورد وزارت اطلاعات یا به قول خودشان تعامل آن‌ها شروع شد که مردم برای آن هشدار می‌دادند؛حکم ۵ ساله داری که باید بکشی، پرونده دوم هم وجود دارد. مواظب رفتار خودت باش، تو زن مریض در پای اجرای حکم و دو فرزند خردسال داری.

اما نتیجه این توضیحات این بود که؛ ملی – مذهبی نباید فعالیت کند، تو نباید مصاحبه کنی، مقاله بنویسی و موضع سیاسی روز بگیری. اما ملی – مذهبی نمی‌توانست بیانیه ندهد. برای هر بیانیه یک نفر را ‌زندانی می‌کردند؛ رجایی، پدرام، مدنی، احسان هوشمند و...

مصاحبه و مقاله نویسی من می‌توانست انجام نگیرد. منتها من قولی به آن‌ها ندادم. کارهایی مهم‌تر از بیانیه نوشتن و مصاحبه کردن بود که می‌شد انجام داد.

احضار یا تعامل به قول اطلاعاتی‌ها هر ۱۵ یا ۲۰ روز تکرار می‌شد. در آبان ماه ۱۳۹۰ فشار بیشتر شد. بعد از بیانیه ۱۴۳ نفر به خاتمی و بعد بیانیه ملی – مذهبی در باره شهادت هاله و هدی، پیام‌های اطلاعات سپاه هم برای زندان کشیدن رسید. آنان با وزارت اطلاعات روی نحوه برخورد با من تفاوت داشتند یا به‌ظاهر چنین بود. اما هدف یکی بود. توقف کامل ملی – مذهبی‌ها و فعالانی مانند من به هر شکل ممکن. منتها وزارت اطلاعات فنی‌تر برخورد می‌کرد.

با نزدیک شدن انتخابات اسفند ۹۰ فشار بیشتر شد. با اعلام حکم بدوی ۱۱ ساله نرگس در آذرماه، به ما ابلاغ [گفته] شد که اگر در تهران بمانید، هر دو دستگیر می‌شوید. پیام فرستادند که احتمال دستگیری شما بالاست اما اگر به شهرستان بروید احتمال دستگیری کمتر است.

کارهایی بود که می‌توانستم انجام دهم. برای زندان رفتن همیشه وقت هست. این جمله را به بسیاری از جوانان که در تب‌وتاب دستگیری می‌سوزند گفته‌ام.

امکان ارتباط دیگران با من به صفر رسیده بود. هر کس با من تماس تلفنی برقرار می‌کرد یا رابطه‌ای منظم با من داشت، تحت نظر قرار می‌گرفت، تلفنی یا حضوری احضار می‌شد و تهدید به اخراج از کار یا دانشگاه یا دستگیری می‌شد. روزی یکی از بچه‌ها گفت رابطه با خارج کشوری‌ها از ارتباط با تو ساده‌تر است.

تمام جلسات و دیدار‌ها باید تعطیل  یا مخفیانه برگزار می‌شد. باز با این شرایط و حتی رفتن اجباری از تهران به شهرستان فشار را تحمل کردم. اگر چه در دی ماه با علی و کیانا در زنجان بسیار حال کردم، چون اوقات فراغت اجباری فراهم شده بود. آن‌ها را به پارک می‌بردم و برف بازی می‌کردیم.

کیانا بانوی قصر سنگی بود، علی سرباز قصر و من مفتخر به مقام نگهبانی از سوی کیانا شده بودم. علی و کیانا از روز تولد تا امروز همیشه در خانه‌های مختلف فامیل چون کولی‌ها روزگار گذرانده‌اند. نه اتاق مخصوص به خود و نه مهد کودک مشخصی. اگر چه این دو، شلوغ و پرسروصدا هستند، گاهی اعتراضشان این است که چرا ما خانه نداریم؟ البته زود فراموش می‌کنند. اما این هم از خاطرشان محو می‌شود؟

زیستن در اضطراب حق هیچ‌کس نیست. زندگی با استرس سزای هیچ‌کس نیست. اما این دو بچه دو بار دستگیری پدر و مادر خود را به چشم دیده‌اند آن هم شبانه و به شکل حمله و هجوم به خانه. علی در آخرین تماس تلفنی اطلاعات سپاه که ناظر گفت‌وگو بود گفت: "کیانا باز ماموران امنیتی بابا را اذیت می‌کنند."

در اوایل بهمن‌ماه برخی شواهد، دال بر اجرای حکمم بود. روز ۱۷ بهمن اطلاعات سپاه زنگ زد و گفت که دو روز دیگر تهران باش که با تو کار داریم، من مخالفت کردم. گفتم که وزارت اطلاعات با من در تماس است و مدام احضار می‌شوم. گفت: "به ما ربطی ندارد. "

گفتم: "دو روز دیگر نمی‌توانم."  گفتند: " باید بیایی." گفتم: "در عمل تبعید به شهرستان شده‌ایم، دیگر چه می‌خواهید؟" گفتند: " یک کلام می‌آیی یا اینکه می‌آییم جلو خانه منتظر باش. "

دو روز بعد از شعبه ششم اوین زنگ زدند که پرونده سال ۱۳۸۹ برای دادگاه آماده شده است. آخرین دفاع خود را انجام بده. گفتند که روز ۲۰ بهمن به اوین بیا، برای آخرین دفاع، در واقع اطلاعات سپاه سریع جواب امتناع من را داد.

می‌دانستم که به اوین بروم بازداشت می‌شوم، از وزارت اطلاعات زنگ زدند، اوضاع را شرح دادم. گفتند: " تو کارهایی می‌کنی که آن‌ها (اطلاعات سپاه) حساس شده‌اند، چرا در چشم‌انداز ایران مقاله می‌نویسی.

کارهایی می‌کنی که ما می‌دانیم، اما آن‌ها تحمل نمی‌کنند، تو زیرآبی کار می‌کنی. "
گفتم که تبعید غیررسمی از آذر ماه از تهران، نه مصاحبه، نه مقاله. من چه کار می‌کنم؟ در حالی که حق دارم که فعالیت کنم.

فعالیت حق من است و تصمیم آن هم با من است. البته مامور وزارت همیشه می‌گفت که تو نباید هیچ فعالیتی کنی. مامور وزارت تاکید داشت که به شعبه ششم مراجعه کنم. باور من دستگیری بود، مراجعه من به اوین می‌توانست به اجرای حکم ۷ ساله منجر شود. همچنین پرونده جدید هم که سر جایش بود.

 با توجه به این‌که تا حد توان سعی کردم که هم زندان نروم و هم این‌که کارهایی را انجام بدهم که باید انجام می‌شد، اما دیگر غیرممکن شده بود. حتی تبعید غیررسمی و ممانعت از هر فعالیتی اطلاعات سپاه را راضی نمی‌کرد.

تصمیم قطعی گرفتم که خارج شوم. این تصمیم را روز ۱۹ بهمن گرفتم. بعد از این‌که مجبور شدم شبانه در سرمای زیر بیست درجه زنجان به قزوین بروم.

شاید طنز تاریخ بوده برای کسی که بیش از ۱۴ سال زندان کشیده و سرباز جوان انقلاب بوده در فردای سی و سومین سال‌روز انقلاب ۲۲ بهمن باید مخفیانه از طریق کوه‌وکمر از کشورش خارج شود.

اولین اعلامیه را در سال ۱۳۵۳ در دبیرستان محمدرضاشاه قزوین که بعد از انقلاب خودم نامش را "میهن دوست" گذاشتم و اکنون نامش پاسداران است، پخش کردم و بعد از خواندن کتاب "آری اینچنین بود برادر"، زندگی من هم چنین شد.

حال بعد از ۳۷ سال فعالیت ناچار شدم مخفیانه از ایران خارج شوم. در نزدیک مرز جایی که خاک ایران بود، آرزویم این بود که انسان بمانم، به کشورم وفادار باشم و برای آزادی تلاش کنم. در حالی که جان وشیره‌های جانم با من نیامدند.

شرح وضعیت و شرایط من برای خروج از ایران را به قصد توجیه ننوشتم اما خودم را موظف دیدم که برای آنان که مرا می‌شناسند توضیح بدهم که چرا آمدم.  بی‌گمان این شرح حال هزاران هزار نفری است که به اجبار ایران را ترک کردند، اما بیان تجربه هر فرد به اشتراک گذاشتن درک و شرایط خود با دیگران است.

خوشحال خواهم شد تمام کسانی که نگران چگونه ماندن من هستند، مرا از نصایح و نقدهای خود بی‌نصیب نگذارند. مطمئن هستم که ایران آبستن حوادث جدیدی است که می‌تواند برای دموکراسی‌خواهی مغتنم باشد، اما مطمئن نیستم که جامعه بتواند از این واقعیت‌های جدید استفاده مفید کند.

می‌خواهم برای اطمینان و تقویت امکان استفاده از موقعیت‌های جدید در راه دموکراسی‌خواهی تلاش کنم پس همدیگر را کمک کنیم.

خالق رمان "جان شیفته" می‌گوید که روح‌های بزرگ در زمان‌هایی به یاری جان‌های قوی نیازمندند.
الگو‌های زندگی من که جان‌های شیفته بودند و راهنمایی‌های همه آنانی که دغدغه فردایی بهتر دارند، کمک خواهند کرد تا به سوی روزهای بهتر گام برداریم، ایران منتظر دموکراسی است.

 اگر دل شوریده پردردی ازشرایط سخت وطن دارم، اما همراه کوشنده این کاروان دموکراسی‌خواهی خواهم بود.
در این باره یک سینه سخن دارم که به تعامل با شما خواهم گذاشت.

دوشنبه ۱۲ مارس ۲۰۱۲

موسیقی چهارشنبه‌سوری - به یاد ثمین


وقتی ثمین باغچه‌بان شب چهارشنبه‌سوری چهار سال پیش مرد، پسرش کاوه گفت ثمین چهارشنبه‌سوری را خیلی دوست داشته  و سمفونی‌ای هم برای چهارشنبه‌سوری ساخته بود و بخشی از آن را هم همان‌جا، در مراسم یادبود ثمین در تالار وحدت، پخش کرد. چند وقت بعد فایل کامل اجرای این سمفونی منتشر شد. شنیده‌ام که کاوه چند سالی است (از قبل از مرگ ثمین) در حال جمع کردن آهنگ‌هایی است که پدرش بعد از مهاجرت به استانبول ساخته و می‌خواهد همه را در یک آلبوم منتشر کند. باز هم شنیده‌ام که هنوز تصمیم نگرفته اسم آلبوم را چهارشنبه‌سوری بگذارد یا رنگین‌کمون ۲

چهارشنبه‌سوری (ثمین باغچه‌بان) - فایل صوتی


این‌ها هم مطالبی هستند مربوط به ثمین:
نوشته‌ام در یک‌سالگی نبودن ثمین
نوشته‌ام درباره مرگ ثمین
یادداشت ثمین باغچه‌بان درباره آلبوم رنگین کمون و متن همه ترانه‌های این آلبوم
نوشته نازلی درباره مرگ ثمین
نوشته مهراد درباره ثمین در بی‌بی‌سی فارسی (لینک فیلتر نشده)
گزارش بنفشه از مراسم ثمین در تالار وحدت
آهنگ جای آهو از آلبوم رنگین کمون
آهنگ روز برف بازی از آلبوم رنگین کمون


متن آهنگ (البته نمی‌دانم به‌خاطر ضعیف بودن گوش من است یا عالی نبودن کیفیت فایل یا مبهم خواندن خواننده‌ها که چند کلمه را نمی‌همم چه می‌گویند. سعی کردم نزدیک‌ترین کلمه‌هایی را که بی‌معنی نباشند، بگذارم. لطف می‌کنید اگر اشکالی در متن پیاده‌شده دیدید، بگویید که درست کنم:

روز نوروزه
سالی یه روزه
طبل و سرنا و سنج با هم کن امروز
ای دهل‌زن کو زنگ و نقاره
ابر و مهتاب و بال بهاره
شیشه عمرم سنج بلوره
کی خدا میده عمر دوباره
کاشکی هر روز بود روز نوروز
کاشکی هر شب بود چهارشنبه‌سوری

یکی یه دونه ام
گل و گلدونم
نامه و عکست رو دیروز گرفتم
نم‌نم بارون رو بوم این‌جا
زیر برگ گل و ریحونه این‌جا
شبنم دیشب رو برگ نارنج
دلم از دوریت ویرونه این‌جا
کاشکی هر روز بود روز نوروز
کاشکی هر شب بود چهارشنبه‌سوری

آتیش‌افروزم
سالی یه روزم
نی و ریحون و گل با هم کن امروز
آی ستاره آی ستاره‌‌بارون
چلچراغون کن شبای ایرون
ماه فروردین هر روز از البرز
گل ببارون بر پهنای ایرون
کاشکی هر روز بود روز نوروز
کاشکی هر شب بود چهارشنبه‌سوری



یکشنبه ۱۱ مارس ۲۰۱۲

اسم و فامیلی‌ام از کجا آمده؟ مال شما چی؟

روبرت صافاریان، مستندساز دوست‌داشتنی که قلم خیلی دل‌نشینی هم دارد، چند وقت پیش در وبلاگش یادداشتی نوشته بود درباره این‌که اسم و فامیلش از کجا آمده و سعی کرده بود اثر تاریخ و فرهنگ را در تکه‌تکه اسم و فامیلش نشان دهد. من اندازه آقای صافاریان سواد ندارم، اما فکر کردم همان‌قدر که از اسم و فامیلم می‌دانم این‌جا بنویسم. شما هم اگر خوشتان آمد بنویسید. فکر می‌کنم از همین روایت‌ها چیزهایی درباره تاریخ اجتماعی صد سال اخیر می‌توانیم بفهمیم که کم‌تر در کتاب‌ها خوانده‌ایم. آقای میقانی، معلم تاریخ سوم دبیرستان ما هم عادت داشت که فامیلی همه را تجزیه کند و ته و تویش را در بیاورد. البته ما آن موقع بیشتر از این که گوش کنیم، خوشحال بودیم که وقت کلاس دارد این‌جوری می‌گذرد.

بهمن: بهمن هم از آن اسم‌های اواخر دهه پنجاهی است. مثل آزاده و پویان و روح‌الله و ابوذر و کیوان و عمار و یاسر و سمیه و از همه تابلوتر حنیف*. من دو سال و یک ماه و ۷ روز بعد از پیروزی انقلاب ۵۷ به دنیا آمده‌ام اما اسمم بدون شک از انقلاب آمده‌. مامان تعریف می‌کند که یک جوری برایشان بدیهی بوده که اسم من باید بهمن باشد.

دارالشفایی: هفت جد من از هر دو طرف قزوینی هستند (بابا ۶ سالگی و مامان بعد دیپلم آمده‌اند تهران). گویا قدیم‌ها در قزوین درختی بوده که مردم فکر می‌کرده‌اند شفا می‌دهد و بهش دخیل می‌بسته‌اند. این درخت در باغی بوده که به همین دلیل به آن باغ می‌گفته‌اند باغ دارالشفا**. این باغ هم مال جد من بوده. وقتی می‌خواهند فامیلی بگذارند، می‌گذارند دارالشفایی. تا جایی که می‌دانم جز ما، دارالشفایی دیگری در ایران نیست. مدت‌ها هر سال روزنامه نتایج کنکور را نگاه می‌کردم و بعدها هم که اینترنت آمد هر از چندی در ۱۱۸ می‌گردم، ولی تا حالا که چیزی پیدا نکرده‌ام. و نکته این است که با این‌که خانواده پدری من خیلی خانواده پرجمعیتی است (پدر من ۵۰ عموزاده و عمه‌زاده داشته) اما تعداد «دارالشفایی»ها خیلی کم است. دلیلش این است که بیشترشان فامیلی‌شان را عوض کرده اند. کاملاً می‌توانم بفهمم چرا. در تمام طول تحصیل کمتر معلمی بود که همان اول درست فامیلی‌ام را بنویسد. و حالا یک لحظه تصور کنید که دارالشفایی را چطور می‌شود به انگلیسی نوشت. همین‌قدر بگویم که فامیلی من و بابا و خواهرهایم هر کدام یک جور در پاسپورتمان نوشته شده و هیچ دوتاییش مثل هم نیست. خلاصه که خیلی‌هایشان فامیلی‌شان را کرده‌اند شفایی و چند تا هم دارالشفا. مثلاً پدربزرگ، عموی بزرگ و عمه من شفایی هستند، پدرم دارالشفایی و عموی کوچکم دارالشفا. الان بعید می‌دانم کلاً بیشتر از ۱۰ تا دارالشفایی مانده باشد. بابا و ما سه تا، یکی از پسرعموهای بابا و یک پسرش و یک پسرعموی دیگر بابا با دو پسرش.

* من کلاً ۵ حنیف می‌شناسم که همه‌شان متولد ۵۸ و ۵۹ (و بیشترشان متولد یک فاصله زمانی چند ماهه) هستند.
** برای قزوینی‌ها: محلش هم می‌شود جایی حوالی کوچه‌ای که فکر کنم هنوز هم اسمش دارالشفاست. روبروی پیغمبریه، بغل قنادی ایران، همان کوچه که کوچه برق هم بهش می‌گویند.

پنجشنبه ۱ مارس ۲۰۱۲

کنفرانس مطبوعاتی موسوی در روز ۲۲ خرداد ۱۳۸۸

میرحسین موسوی روز ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ حدود ساعت ۱۱ شب در ستاد انتخاباتی‌اش در تهران کنفرانسی مطبوعاتی برگزار کرد. به نوعی آخرین حضور رسمی و قانونی‌اش جلوی خبرنگاران. آن جمله معروف «مطابق اطلاعات رسیده من پیروز قطعی انتخابات هستم» مال همان کنفرانس مطبوعاتی است. حالا دو سال و ۸ ماه و ۱۷ روز بعد از آن روز (یعنی ۳ روز پیش)، بهمن هدایتی، نویسنده وبلاگ کلاشینکف دیجیتال، ویدئوی کل آن کنفرانس مطبوعاتی را منتشر کرده. من تا الان جز همان چند لحظه بقیه این کنفرانس را نه دیده و نه شنیده بودم. واقعاً شنیدنی است. صدایش را جایی آپلود کرده‌ام که اگر احیاناً امکان دیدن یوتیوب ندارید، حرف‌هایش را گوش کنید:

فایل صوتی


دوشنبه ۱۳ فوریهٔ ۲۰۱۲

مجموعه‌ای از سرودهای جنبش سبز


مجموعه‌های از سرودهای جنبش سبز را (که بیشتر دوستشان دارم و بیشترشان را مرتب گوش می‌کنم) این‌جا جمع کرده‌ام. هر جا هم نوشته‌ام «توضیح» لینکی است به یکی از پست‌های وبلاگ که آهن آهنگ را معرفی کرده‌ام و قاعدتاً متن کامل ترانه‌اش را هم نوشته‌ام.

سوگندنامه (فایل صوتی - توضیح)
کوچه (زدبازی) (فایل صوتی توضیح)
برادر (فایل صوتی - توضیح)
من اعتراف می‌کنم (فایل صوتی - کلیپ - توضیح)
سبز شد (فایل صوتی - توضیح)
خسته نشو (فایل صوتی - کلیپ ویدئویی - توضیح)
شکوه آزادی (Freedom Glory Project) (فایل صوتی)
خون‌بها (فایل صوتی - کلیپ - توضیح)
علی کوچولو (فایل صوتی توضیح)
یه روز خوب میاد (هیچ‌کس) (فایل صوتی توضیح)
ظهر تابستون تهرون (بابک، برادر شهید امیر جوادی‌فر) (فایل صوتی - کلیپ توضیح)
عمو زنجیرباف (محمدرضا اسرار) (فایل صوتی - کلیپ توضیح)
دوشنبه (بازوکا) (فایل صوتی)
رفیق (سیاوش قمیشی) (فایل صوتی)
بیا (آبجیز) (فایل صوتی - کلیپ - توضیح)
خاشاک (فایل صوتی - توضیح)
بارون بارونه (فایل صوتی)
سرود شب (گروه ۱۲۷) (فایل صوتی - کلیپ - توضیح)
برپا خیز (فایل صوتی - توضیح)
خون ما (فایل صوتی - توضیح)
ندا، ۱۶ آذر (فایل ویدئویی - توضیح)